|
ღ کلبـه عشق مـن و تـو ღ しѺ√乇ღ جـــوجـــو و پـیـشـی ღ しѺ√乇
|
|
پیشی:
سلام بجــــــــــــــــه هــــــــــــــــــــــا خوبین؟ماه محرم رو به همتون تسلیت میگم... امروز یه روزه خاصه... اِ فضولی نکنین شماها... یه روزه خاص واسه من و جوجو.... این آپ رو کذاشتم واسه اینکه چند سال دیگه خاطره قشنگ این روزمون باز واسمون زنده بشه.... عاشقتم خانم جونم... جوجو نی نی مونو نیگاه کنین چقدر نازه.عینه ماهه مثل خودت. عاشقتم جــــــوجـــــــو جونم
[ دوشنبه 7 آذر 1390 ] [ 14:32 ] [ ㋡ جــوجـو ღ پیشی ㋡ ]
جوجو:
سلامـــــ خوفینـــ؟ اول از همه ماه محرم را به همه ی شما دوستان تسلیت میگم... حالا بلم بگردم یه کد آهنگ واسه محرم پیدا بکنم و آهنگ وبمون عوض بتونم... دیدم همه ی بچه ها نگران هستن گفتم بیام بهتون بگم من و پیشی آشتی کردیم... قلبونش برم پیشیم خیلی مهربون و آقا هست... تازه قرار هست به زودی همدیگرو هم ببینیم...
این پیشی شیطون ما واسه این بهم گفت آپ نکنم که به درس هام برسم... فداش بشم... حالا من بی اجازش اومدم آپ کردم... واااااااااااااااااااای فراااااااااااااااااااار الان پیشی میکوشتم... عاشقتم همسری.... خیلی دوستت دالم... بوووووووووووووووووووووووووووس
[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 11:23 ] [ ㋡ جــوجـو ღ پیشی ㋡ ]
پیشی: دقت کردین اشک مردا قشنگ تر از خانوماس.شاید حتی بشه گفت مردا بیشتر از زنا به اشک ریختن احتیاج دارن،،، اشکشون قشنگه، چون از ته دلشونه... چون نمی تونن مثل زنا بی بهونه اشک بریزن... پشت قطره قطره ی اشکشون دلیلی جا خوش کرده... وقتی مردی گریه میکنه با تمام وجودش داره اشک میریزه... حرف آخرم: وقتی که جوجوم کد کلیک طلا رو اون بالا گذاشت گفتم همه کاری میکنم ,هربار که آپ میکنم همتون رو دعوت کنم به وبمون تا کم کم تعداد بازدید کننده ها بشه هزار تا,تا قبل از تولد جوجوم بتونم خوشحالش کنم و بعدش کادوهام رو هم ببینه و کلی ذوق کنه.ولی....خاک تو سر من که لایق هیچی نیستم...لایقه یه تُف سربالا هم نیستم... همتون رو با تمام وجودم دوستتون دارم.من لایق عشق و خوبیها و مهربونیها و پاکیه عشقم نبودم...همه سعیم رو هم کردم که بتونم ولی نشد..همدمه من از الان فقط گریه و تنهاییه و حسرتامه.... خدایا منو ببخش.جوجو منو ببخش.بچه ها منو ببخشین.مواظب خودتون باشین.خداحافظ واسه همیشه... ب.ن: بعضی از بچه ها با خوندن مطالبم فکر کردن که جداییمون تقصیره سحر بوده ولی به خدا قسم اون هیچ گناهی نداشت همش تقصیره منه بدشانسه خاک تو سره.اون یه فرشتست و جاش کنار من نبود... [ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 16:35 ] [ ㋡ جــوجـو ღ پیشی ㋡ ]
جوجو:
سلام بچه ها خوبین؟؟؟؟ من دیگه نمیام نت... این آخرین آپم هست... واسه همین چند تا مطلب گذاشتم... دوستتون دارم... واسه همیشه خداحافظ
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
یعنی دوستم نداشتی!!! خواهر کوچکم از من پرسید: پنج وارونه چه معنا دارد؟ من به او خندیدم... کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار ودرختان دیدم باز هم خندیدم... گفت: دیروز خودم دیدم... پسر همسایه...پنج وارونه به زهرا می داد! آنقدر خندیدم که طفلک ترسید، بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها وقتی غم... سقف کوتاه دلت را خم کرد... بی گمان می فهمی.... پنج وارونه چه معنا دارد!!!!
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب [ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 10:24 ] [ ㋡ جــوجـو ღ پیشی ㋡ ]
پیشی: دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت باساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود.اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.گاهی وقتها باید [ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 00:33 ] [ ㋡ جــوجـو ღ پیشی ㋡ ]
جوجو:
[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 11:41 ] [ ㋡ جــوجـو ღ پیشی ㋡ ]
جوجو: شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
[ پنجشنبه 19 آبان 1390 ] [ 18:35 ] [ ㋡ جــوجـو ღ پیشی ㋡ ]
پیشی: دلم یک آغوش مردونه می خواهد بیاید بنشیند، فقط سکوت کند ... من هی حرف بزنم و بزنم و بزنم تا کمی کم شود این همه بار ... بعد بلند شود و برود ... نه نصیحتی،،، نه ... !!! انگار نه انگار . . . !!!
[ سه شنبه 17 آبان 1390 ] [ 20:35 ] [ ㋡ جــوجـو ღ پیشی ㋡ ]
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||